عطر بهشت

تصادفاً این مطلب را در وبلاگ غسالخانه! خواندم .قلم خوبی دارد این بشر ! نوشته های دیگرش را هم از دست ندهید.

باز میخام از دختری بگم که عاشقه…

فکرشو بکن به دختر خانم همیشه از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب درست بالای پله های مترو نواب منتظر واسه تا تو رو ببینه. همیشه هم یه برگ کاغذ دسش باشه که بوی عطرش آدم رو دیونه میکنه…تا میری نزدیکش مثه اون دختره ی کبریت فروش تو شب عید کریسمس دسشو میاره جلو و تو رو پر از نیگا میکنه…

نمیدونم فک کنم من رو خیلی دوست داره، منم هر جا که باشم همیشه مترو نواب پیاده میشم و راهمو کج میکنم تا اونو ببینم…و برگه رو بگیرم.

راستی رو برگه هایی که بهم میده همیشه یه جمله قشنگ نوشته…عطر بهشت بخرید و اشانتیون بگیرید!!! من که میگیرم میبوسمش ولی بقیه بوش میکنن..اینه فرق من با بقیه….

  1. ممنون به یه نیروی تازه نیاز است هر که توانش را داره منو دوباره راه بندازه…اوضام به هم ریخته…
    از اینکه امین ناموس مردمی تشکر…شما رو میشناسم؟

    • قاسم
    • ۱۴ دی ۱۳۸۵

    عشق من

    از همون لحظه ای که با پدر و مادرم وارد سالن مهمونی شدیم چشمم بهش افتاد و شور و هیجانی توی دلم به پا کرد… هفته ی پیش هم توی یه مهمونی دیگه دیده بودمش… طول سالن رو طی کردیم و روی یه سری صندلی نشستیم… دوباره نگاهش کردم… درست روبروی ما بود… اینبار یه چشمک بهم زد… لبخند زدم و به اطرافم نگاه کردم… کسی متوجه ما نبود… خودم رو به بی تفاوتی زدم و مشغول گوش دادن به حرفای دیگران شدم… ولی چند لحظه ی بعد بی اختیار زیرچشمی یه نگاهی بهش انداختم… چه ظاهر زیبا و جذاب و با نفوذی داشت… دوباره چشمک زد و هیجانم رو بیشتر کرد…
    والدینم حواسشون به گفتگو با بقیه بود… به خودم نهیب زدم که از فکرش بیام بیرون… باز هم متوجه صحبتهای مهمونای دیگه شدم… ولی حواسم اون طرف سالن بود… می خواستم برم پیشش ولی از پدرم و صاحبخونه خجالت می کشیدم… توی دوراهی عجیبی گرفتار شده بودم… دلم من رو به طرفش هول می داد و عقلم خجالت و آبرو رو یاد آوری می کرد… مرتب بهم چشمک میزد… دیگه طاقتم تموم شده بود… دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد… بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم… وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم… برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم!… به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود!
    Send

  2. جالب بود
    …………………..
    عید رو به شما دوست عزیز تبریک میگم …]
    به عنوان عیدی سه فصل از اولین داستان بلندی که نوشتم رو در وبلاگم قرار دادم به همراه موسیقی متن داستان !!!!!
    امید وارم بخونین و لذت ببرید و بعدش هم بهم بگین که میتونم بنویسم یا ولش کنم بهتره …؟

    • Matiu
    • ۱۴ دی ۱۳۸۵

    واقعاً سایتت دیونه کنندس
    خیلی جالب و کامل و هان؟
    Don’t worry
    فقط ۱ کلمه:::::::::::عالی:::::::::::::

  1. بدون بازتاب