استادِ مردم

زبان آتش (را با کیفیت متوسط و یا کیفیت عالی بشنوید)

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

استاد محمدرضا شجریان در طول عمر پربار خود همواره برای مردم خوانده است و با مردم (البته نه مردم رسمی :!: ) زندگی کرده است. او باز هم از زبان مردم می خواند و با آنها همراه می شود. استاد در روزهایی که همسالان من به یاد ندارند همراه مردم می خواند که “تفنگم را بده تا ره بجویم” و امروز هم با دلی پر درد با مردم همراهم می شود و می خواند که “تفنگت را زمین بگذار“. سرمایه های معنوی نظیر استاد محمدرضا شجریان در هر جامعه ای شاید به چند ده نفر هم نرسند. کاش پاسداری از این میراث معنوی ایران را همه آموخته باشند.

مرتبط

- تفنگت را زمین بگذار برادر!

    • salam daeijoon
    • ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

    salam hamid jooon khobi daee joon
    khosh migzare
    salamati
    khanevadeye mohtarametoon khob hastan
    ye hoo naghafel oomadam too sitet kheili khosh halam mibinam ke ….
    ke
    are daei joon
    ishala hamishe shado salamat o movafagho pirooz bashi
    moraghebe khodet bash
    bye ta hi

    سلام دایی جوون !:!
    چشم :-o

  1. چی شد دیگه….نمینویسی؟!

    حمیدرضا:
    آمیر جان حسش نیست! انقدر جرم نوشتن سنگین شده و انقدر از اطرافیان و دوستان به جرم قلمشان ناکار شده اند که صفحه کلید به نظرم جای ناخوشی شده است.
    شاید بزودی…شاید :(

    • حسنی
    • ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

    آخ از بس چرتو پرت مینویسید واسمش رومیگذارید مطلب.

    • شیوا
    • ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

    چقدر زیبا بود بدون ترس مینوشتیم

  1. بدون بازتاب