و من بسیار دلهره دارم

مسعود بهنود:

دلهره دارم

کارتون زیبای مانا نیستانی، در حقیقت به فکرم انداخت که دلهره دارم

ما شکست خوردیم. اهل مدارا و تسامح شکست خوردند، طایفه سمحه و سهله شکست خوردند. این را در همین سکوت سرد، در همین شب های الله اکبری و گلوله و فریاد هم می توان به خود گفت. اگر شادمانیم از آن چه در خیابان ها می گذرد به گمانم شادمانی مان پایدار نیست. امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلوله نستانیم، گل به کار می آوریم، این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد.

یک بار سی سال پیش کسی را که گاندی خطاب کرده بودیم در تیرباران های اوین از دست دادیم، بار دیگر همین چند سال قبل ماندلای مان را به جائی رساندند که در همان حال که جهان مجذوب چهره انسانی او و جنبش مسالمت جو و صلح طلب ایران شده بود، عمامه بر زمین کوفت وقتی فیلم بازجوئی از همسر یک بدکار را دید.

همو که با دل شکسته از خیر “گفتگوهای تمدن ها” گذشت، مرکزی که جهان با شوق به استقبال پیشنهاد آن آمده و آن را به نام مردم ایران ثبت کرده بود در خود کشور تعطیل شد تا این ننگ بر دلمان بماند که دیگران بگویند اینان سزاوار این تکریم نبودند. همان ها کردند که هم گاندی ایرانی را کشتند و هم ماندلای ایرانی را با دل شکسته به خانه فرستادند. اینک این شهرهایمان و اینک این ناله مردم که “ولش کن” “ولش کن” “نزنش” و اینک لبخند به لبان آقای شریعتمداری مدیر کیهان و دیگر فرمان بریده ها. صدای قهقهه شان شنیدنی است. آیا ما را شبیه به خودشان کرده اند. در انفجار نفرت که سعید حجاریان گفت ما همه یکی شده ایم.
به جز آن گاندی و ماندلا که کشتند، باید با دریغ گفت به آن کس هم رحم نکردند که چهار و نیم سال پیش آمده بود و خود را خاک پای مردم می خواند – و دیگران پوپولیستش می خواندند. او را هم رسانده اند به جائی که با به کار گماردن عامل فجایع کهریزک [آقای مرتضوی] بار قتل ها و بدکاری های آن زندان را هم دوش بگیرد. همان که شور و شوق ماه ها و سال های اول انتخابش را به جائی رسانده که تعداد محافظانش گاهی از تعداد مستقبلینش بیشتر شده. مردم در ازای چک های ارسالی نهاد ریاست جمهوری به دیدارش می روند. افتخارش این شده که ماهی چند میلیون عریضه جمع می کند. نه آن که مفتخر باشد که کاری کرده که رسم عریضه و استغاثه ور افتد.

پوپولیست که اول کار افتخارش سفر با اتوبوس و در خیل مردم بود و برای رسیدگی به کار مردم، شب در مسجد می خوابید در حضور عکاسان، اینک با هواپیمای اختصاصی خانواده از این سو به آن سوی دنیا می برد و از شیراز قرقی وار خود را به تهران می رساند که حکم برکناری رقیبش را بدهد. زهی ذلت و حقارت.

این عفریته ای است در دل جامعه ما، از درون سیاهی تاریخ آمده، سرش را نکوفته ایم به سنگ، بدان هیولا می ماند که مدام می زائید و نوزادان را می بلعید و بدین گونه عمری جاودان می یافت. گاهی تحجرش نام نهاده ایم و گاه افراطش خوانده ایم. عقب افتادگی فرهنگی است، هر چه هست سیاه است و از هیچ پلیدی باکیش نیست. به صحنه بنگرید هر روز چهره تازه ای می زاید دهان گشاده و بدگو و تهمت زن و فرمان بریده . ما شکست خوردیم فرمان بریده ها فاتح شدند تکثیر شدند نگاه کنید در جریده های دولتی و در سایت ها پر شده اند. شعر خون می خوانند ترانه می سازنند که “می خوام دارت بزنم”.

پیروزی ما وقتی بود که صحنه را چنان می آراستیم که پوپولیست اگر در انتخابات شکست می خورد یا پیروز می شد، یا مردم را به شک می انداخت به هر حال تبدیل می شد به یک اهل مدارا، یک آشتی طلب. وقتی پیروز بودیم که محمود احمدی نژاد همان می شد که خود در آینه می بیند، اهل مهرورزی، اهل مردمی. ما شکست خوردیم چون او به خانه ندا آقا سلطان نرفت فردای حادثه تا به مادر داغدارش تسلیت بگوید. شکست خوردیم چون فرصت مردمی شدن از کف او هم رفت و نسخه آقای حسین شریعتمداری را پذیرفت که “از خارج مامور آوردند برای کشته سازی”. ما شکست خوردیم.

ما اهل مدارا و تسامح وقتی پیروز بودیم که پوپولیست صبح بعد از انتخابات می رفت به در خانه آقای کروبی و با هم می رفتند به دیدار مهندس موسوی و هر سه می رفتند به خانه خاتمی و هاشمی. همه شان شال سبز می انداختند، کشور جشن می گرفت، مردم رقصی چنان میانه میدان می کردند که در این چند انتخابات معمول شده است. آن وقت چه تفاوت داشت که چه کس این بار سنگین را بر دوش دارد و چه کسان قرارست به او مشورت بدهد. و چه کس خواهان حذف نظارت استصوابی و اختیارات مافوق قانون آقای جنتی شود. کدام کس زنان را به ورزشگاه ها راه می برد و کدامینشان از شش میلیون ایرانی خارج از کشور دعوت می کند برای بازگشت به کشور. دیگر چه تفاوت که چه کس اول خواستار باز شدن فضای رسانه ای و دادن اجازه تلویزیون به بخش خصوصی می شد.

پیروزی ما وقتی بود که نمی گذاشتیم راست تندرو زیر سایه احمدی نژاد به قدرت و حکومتش ادامه دهد، باید به او می فهماندیم که چپ سابق از آن جهت که فرصت یافت تا خود را با جهان همسو کند، تا اندازه ای به روز شود، دنیا را بشناسد آبی شسته ترست.
احمدی نژاد روزی که رییس جمهور شد آقای خاتمی به دیدارش رفت و عکسی هست که او را دست در دست رییس جمهوری که قدرش را ندانستیم نشان می دهد. احمدی نژاد انتخابش را مدیون دوم خرداد بود نه چنان که سردار بر سرش منت نهاد مدیون “طرح های پیچیده” بسیج و سپاه. اگر رای دوم خردادی ما نبود اصلا کار انتخابات چنان به نوبت و از تعیین شده بود که هرگز مجال به امثال احمدی نژادها نمی رسید.

او ندانست و در دام راست افراطی افتاد، به جای آن که مجال به دوستان خودش یعنی میرفتاح، پورمحمدی، رهبر، رحیم مشائی و مهدی کلهر و همین آقای حسینی وزیر ارشاد بسپارد کارش افتاده است به سپردن پست های مدیریت به مرتضوی و رامین و نقدی. و پایان کارش معلوم است و هر روز بیش تر بر طشت خون پا می نهد.

تکلیف احمدی نژاد جداست و انگار که ما قرار نیست به حال کسی بگرئیم که با سیاهی ها در بستر شده، و با تقلب بر سر کار آمده، اما بر خود و بر کشور خود که می توانیم در پنهان گریست. آیا این خوش خیالی است.

یک بار نسل پیشین با شعار و در خیابان و با آتش زدن خواست سعادت را بخرد، گذارش به بهشت نیفتاد. آیا قرارست نسل امروز، نسل روزگار شفافیت، نسل روزگار خبر، روزگار آبی و سبز باید از همان راه بگذرد. راست بگویم دلهره دارم.

    • وحید
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    من هم دلهره دارم.
    ما همه دلهره داریم.
    ولی واقعا کاش میشد شادمان نباشیم.از اینکه خواهران و برادرانمان کشته می شوند خوشحال نباشیم.از اینکه چشمانمان از لطف گازاشک آور سرخ و صورتمان از محبت کبود است شادمان نباشیم.از اینکه دلهره را زیر پا نهاده و به اعتراض میاستیم خوشحال نباشیم.از اینکه پوپولیستمان هویتش هویدا شده شادمان نباشیم.
    مسعود بهنود عزیز من هم همان دلهره ای را که تو داری،دارم.
    اما دلهره در میان شادمانی پیروزی گم است.

  1. این نوشته رو هفته پیش دیده بودم. ولی با اینحال دوباره خوندم. کلی دلم برای خودمون سوخت که نسل سوختگانیم.

    • ali
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    سلام
    شکست آغاز پیروزی است!

    ساکن تهران و از مالباختگان و مغزباختگان(!) حوادث سیاسی اخیر جامعه هستم.
    فقط از ته دلم فریاد می زنم:
    *** گه خوردم که به میرحسین موسوی (….) رای دادم.
    امام زمان معذرت می خواهم.

    دوستانی که پیام مرا مطالعه می کنند همدیگر را ملاقات خواهیم کرد پس هرچه زودتر توبه کنید.
    وتمام.

    سید حمیدرضا: عزیزم شما ساندیس ات را بخور. مشغول باش

  2. برای من باز نشد…

    سید حمیدرضا:
    اصلاح شد

    • behnaz
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    سلام … کیه که دلهره نداشته باشه !؟ کی؟
    نسل ِ سوخته ..

    شاید همین که خدا تموم قصه های دنیا رو بلده ، بهترین دلخوشیمون باشه !

    خیلی وقت بود که نیومده بودم اینجا ! خوبه که متروکه نشده .. موفق باشید :)

    • behnaz
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    “شکر هز زمان که توانست کام کسی را شیرین کند بروز خواهد شد. از تاخیر ناگزیر عذرخواهی می کنم.”

    .
    .
    .
    .

    چه بد :(

    حمیدرضا:
    متاسفم دوست من

    • یلدا
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    تکلیف قضاوت در باره نوشته بالا را مردم با حضور در ۲۲ بهمن ۸۸ روشن کردند . چقدر مظلوم نمایی و دروغ . این خاتمی و موسوی هر چه آبرو دارند از این انقلاب و مردم است مردمی که مسلمانند و به انقلاب ایمان دارند نه مردمی که سرسپرده غرب و امپریالیتهایند و سرشان در آخور آنهاست . این موسوی و خاتمی با حضور اشتباه خود و متعلق دانستن خود به این گروه که از خوارج و نهرونیان و قاسطین و مارقین و ناکسین همشان جمع شدند تا احمدی نژاد را که به هیچ گروه و دسته ای وابسته نبود و یک تنه با اتکال به خدا و حمایت مردم پابرهنه به میدان آمده بود از صحنه برانند و انگار این ۱۶ سالی که از زمان سردار سازندگی کشور را از نظر اقتصادی و فرهنگی و استقلال به افتضاح کشانده بودند بسشان نبود و با میخواستند کشور مادام العمر در ید قدرتشان باشد و از اینکه یک نفر از بیرون این گود خدمتکار واقعی مردم شود هراس داشتند و دارن. تاریخ اسلام را بازخوانی کنید تا چهره منافقین و کفار و خوارج نهروانی را در پشت ماسکهای اصلاح طلبی و دوم خردادی ببینید و حق را بدرستی دریابید . به قول دوستمان توبه کنید تا اسلاف و فرزندان شما در این جهنمی که شما برافروخته اید نسوزند . دیدید که در روز عاشورای ۸۸ چهرههای حق و باطل نمایان شد چرا با کمال پررویی باز اینان را حق میدانید. حمایت زهرا رهنورد از اسرائیل غاصب و جنایت پیشه و حمایتهای این گروه منفور که در غالب رنگ مقدس سبز خود را مفتضح کردند آبروی و اعتبار چند ساله خدمتشان در دوران حضرت امام را نیز از بین برد. زهی خیال باطل ملت را خود را پیدا کرده و بیدار و هوشیار است که باز غدیر و عاشورا ی دیگری این دون صفتان برپا نکنند.

    • behnaz
    • ۷ دی ۱۳۸۸

    نمی دونم چرا هنوز یادتو می افتم

    که با هر قطره ی اشکت منم مثل تو آشفتم

    نمی دونم چرا منم مثل تو بی تابم

    شبایی که تو بیداری به یاد تو نمی خوابم

    انقدر گفتند که آزادیم ، به مرگ ساده تن دادیم

    شاید از جرم دیروز که به این روز افتادیم

    منم همرنگ تو میشم سراغ عشق و می گیرم

    که با هر قطره ی خونت منم مثل تو میمیرم

    پای حرف تو می مونم که امید و به من دادی

    منم همراه تو می شم به عشق صبح آزادی

    سکوتو می شکنیم با هم بفهمن که هنوز هستیم

    با فریادت نشون می دی که از هیچی نمی ترسیم

    داره آروم جون می ده نبضی که مرگ و فهمیده

    نمی دونم چرا اما این آزادی بوی خون میده

    شادمهر عقیلی

    …………………………………..

    نتونستم بی تفاوت از اینجا بگذرم و سال نو رو تبریک نگم !
    سال عجیبی بود و همه ی ما کم و بیش واقعیات تلخی رو تجربه
    کردیم ،.. با همه ی اینها زندگی ِ جاریه ،
    هنوزم که هنوز آدمای زیادی متولد میشن تا دنیا رو لمس کنن .. تا جاری باشن ..

    برای سکوتتون ارزش قائلم .
    در هر حال برای خودتون و خانواده تون بهترین ها رو ارزو میکنم:) موفق باشید .

  1. بدون بازتاب